علت گريه پيامبر(ص )
عطاء بن زياد گويد: روزى به عايشه گفتم عجيبترين چيزى كه از پيامبر(ص ) ديدى چه
بود؟ عايشه گفت : كار پيامبر(ص ) همه اش عجيب است ، ولى از همه عجيب تر اينكه شبى
از شبها پيامبر(ص ) منزل من بود، اندكى استراحت كرد، هنوز آرام نگرفته بود، برخاست
و وضو گرفت و به نماز ايستاد، و آنقدر در
حال نماز گريه كرد كه جلو لباسش از اشك چشمش تر شد، سپس سر به سجده نهاد و
آنقدر گريست كه زمين تر شد، و همچنان تا طلوع صبح ، پريشان و گريان بود،
بلال حبشى آمد و پيامبر را براى نماز صبح طلبيد، آنحضرت را گريان ديد، پرسيد:
شما كه مشمول لطف خدا هستيد، پس گريه براى چه ؟
امير مؤ منان على (ع ) در راهى عبور مى كرد، زره خود را در دست يك نفر مسيحى ديد، به او
فرمود: اين زره مال من است .
على (ع ) ميل به جگر پخته پيدا كرد، كه با نان نرم بخورد، تا
يكسال ترتيب اثر به ميلش نداد، پس از يكسال به فرزندش امام حسن (ع ) تذكر داد، امام
حسن (ع ) رفت و جگرى تهيه كرد و آن را پخت ، و على (ع ) آن روز روزه بود، هنگام
افطار، وقتى خواست از آن جگر بخورد، آنرا نزديك خود آورد، در همين هنگام فقيرى در
خانه را زد، على (ع ) همه جگر را به امام حسن (ع ) داد و فرمود: پسرم اين جگر را به آن
فقير بده ، مبادا در روز قيامت در نامه اعمال ما (اين آيه را) بخوانى ؛
امير مؤ منان على (ع ) همراه كميل ، نيمه هاى شب از خانه بيرون آمدند، هنگام عبور شنيدند
شخصى با صداى پراندوه در دل شب ، قرآن مى خواند تا به اين آيه رسيد امن هو
قانت اناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخره و يرجوا رحمه ربه : (آيا كسى كه در
دل شب به طاعت خدا و سجده و قيام بسر برد و از آخرت ، هراسناك ، و به رحمت حق اميدوار
باشد، با كسى كه در كفر و گناه است يكسان است ؟) (زمر -9).
اُم عقيل بانوئى باديه نشين بود، روزى دو مهمان بر او وارد شد، پسرش در كنار شترها
بازى مى كرد، در اين هنگام به او خبر دادند كه شترها روى هم پريدند و كودك شما در
چاه افتاده و جان سپرده است ، اُم عقيل از خبردهنده خواست او را در پذيرايى مهمانان كمك كند،
گوسفندى به او داد تا آنرا ذبح نمايد و از گوشت آن غذايى درست كرده ، نزد مهمانان
بگذارد، مهمانان از جريان آگاه شدند، هنگام غذا خوردن از صبر و استقامت آن زن تعجب
كردند.
در بنى اسرائيل يك نفر قاضى بود كه پسرش از دنيا رفت ، او بسيار ناراحت شد، و
بى تابى مى كرد، دو فرشته (به صورت انسان ) نزد او براى طلب قضاوت آمدند،
يكى از آنها گفت : گوسفندان اين مرد به زراعت من آمده اند و آنرا خوب نموده اند، ديگرى
گفت : اين زراعت در ميان كوه و نهر آب واقع شده ، و براى من راهى جز اين نبود كه
گوسفندان را از زراعت به سوى نهر آب ببرم .
روزى پيامبر اكرم (ص ) قبل از بعثت در يك فرسنگى عرفات در محلى به نام
(ذوالمجاز) بود، عمويش ابوطالب پدر بزرگوار على (ع ) نيز همراه او بود،
ابوطالب ، سخت تشنه شد و در آنجا آب نبود، شدت تشنگى خود رابه برادر زاده اش
حضرت محمد(ص ) گفت : پيامبر(ص ) با پاى خود به سنگى زد، آن سنگ تكان خورد،
ناگهان ابوطالب نگاه كرد كه از زير سنگ ، آب
زلال مى جوشد، از آن آب آشاميد و سيراب شد، پيامبر(ص ) بار ديگر با پاى خود به
سنگ زد، سنگ به صورت اول برگشت و ديگر آبى ديده نشد.(77)
(نعيم بن مسعود)، يهودى از طايفه غطفان بود، و تازه به اسلام گرويده شده بود، اما
اسلام خود را به طايفه اش نگفته بود.
در سالهاى اواخر هجرت پيامبر(ص )، كه اسلام روز بروز، رونق مى يافت ، يك هيئت به
نمايندگى از مردم طائف به مدينه نزد پيامبر(ص ) آمدند و به عرض رساندند كه :
(مردم طائف حاضرند، مسلمان شوند، مشروط بر اينكه آنها را آزاد بگذارى
مثل گذشته در فحشاء و ربا و شراب خوارى ، آزاد باشند.
همسر يكى از اشراف يهود بنام زينب دختر حارث به تحريك يهوديان ، تصميم گرفت ،
پيامبر(ص ) را از طريق زهر به قتل برساند، او مى دانست كه پيامبر(ص ) به دست
گوسفند علاقمند است ، دست گوسفندى را تهيه كرد و پخت و به زهر آلوده كرد و به
عنوان هديه به حضور پيامبر(ص ) رد احسان نكرد و هديه را پذيرفت ، تا لقمه
اول از آن غذا را به دهان گذاشت ، احساس مسموميت كرد، و آنرا از دهان بيرون ريخت ، و
دستور داد آن زن را احضار كردند، پس از گفتگوئى ، پيامبر(ص ) با
كمال بزرگوارى آن زن را بخشيد و به اين ترتيب درس عفو و گذشت را كه يكى از
مهمترين صفات اخلاقى است در شديدترين حوادث به جهانيان آموخت .(81)
مروان بن محمد بن مروان بن حكم ، آخرين خليفه بنى اميه بود كه بدست عباسيان در
سال 132 هجرى كشته شد، او همانند اجداد ناپاكش ، خيلى ظلم كرد، يكى از ظلمهايش اين
بود كه زبان يكى از غلامانش را بريد و بدور انداخت ، گربه اى آمد و آن زبان را
خورد.
(فتحعلى شاه ) از شاهان بزرگ قاجار كه 37
سال سلطنت كرد، بود روزى در ميان دو تن از زنهايش كه يكى به نام (جهان ) و
ديگرى بنام (حيات ) نشسته بود و اين شعر را خواند:
ابولهب عموى پيامبر(ص ) مانع بزرگى براى گسترش اسلام بود، و تا مى توانست
كارشكنى مى كرد، اما به حساب اينكه پيامبر(ص ) برادرزاده اش بود، حاضر نبود كه
او را بكشند، از اينرو مانعى مهم بود كه كفار، برادرزاده اش محمد(ص ) را به
قتل برسانند.
بلال حبشى ، كه او را به عنوان برده از حبشه به مكه آورده بودند و به مشركان
فروخته بودند، با ظهور اسلام مسلمان شد و در اسلام خود، بسيار پايدار بلكه مبارزى
شكست ناپذير بود، به عنوان نمونه :
ابن ابى الحديد (يكى از علماى معروف اهل تسنن ) گويد: هند مادر معاويه به انحراف و
فساد اخلاقى ، معروف بود (سپس از زمخشرى
نقل مى كند) معاويه را به چهار نفر نسبت مى دهند:
امام باقر(ع ) فرمود: روزى ياران و اصحاب پيامبر(ص ) به گرد هم نشسته بودند، و
هر كسى به حسب و نسب خود مى نازيد و از حسب و نسب خود مى گفت :
پيامبر(ص ) همسران متعدد داشت ، كه ازدواج آنحضرت با آنها، بيشتر بخاطر جنبه هاى
سياسى و عاطفى و اجتماعى بود، يكى از همسران او عايشه دختر ابوبكر بود، و ديگر
حفصه دختر عمر، و ديگرى صفيه دختر حى بن اخطب (كه پدر صفيه يهودى بود ولى
صفيه به اسلام گرويده بود).
روزى شخصى از بيابان به سوى مدينه مى آمد، در راه ديد پرنده اى به سراغ بچه
هاى خود در لانه رفت ، كنار لانه رفت آنشخص كنار جوجه هاى آن پرنده مادر را از لانه در
آورد و با خود گفت : اينها را به عنوان هديه نزد پيامبر(ص ) ببرم .
اسكندر، كه او را فاتح سى و شش كشور مى خوانند، هنگامى كه در بستر مرگ افتاد، به
فرمانده كل سپاهش گفت : وقتى كه من از دنيا رفتم ، جنازه ام را به اسكندريه ببريد، و
به مادرم بگوئيد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب
تشكيل دهد:
از مردان بزرگ و شجاعى كه حقيقت اسلام ، چون روحى در كالبدش قرار داشت و خون
پيامبر(ص ) و على (ع ) در رگهايش جارى بود و در راه هدف ، هيچگاه از پاى ننشت
(عمرو) پسر (حمق ) (بروزن هند) خزاعى است .
(اسامه بن زيد) كه از مسلمانان شجاع و كاردان صدر اسلام بود، بيمار شد، و مدتى
در بستر بيمارى افتاد، امام حسين (ع ) به عيادت او رفت ، پس از احوالپرسى ، او را
غمگين ديد، به او فرمود: (چرا غمگين هستى ؟) عرض كرد: به اندازه شصت هزار درهم
بدهكارى دارم .
ابوشاكر ديضانى يكى ديگر از منكرين خدا و دين بود، روزى به هشام بن حكم يكى از
شاگردان برجسته و دانشمند امام صادق (ع ) برخورد كرد و گفت : در قرآن آيه اى هست
كه مى گويد: و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله : (او خدائى است
كه در آسمان خدا است و در زمين خدا است ) (زحرف - 84) (يعنى دو خدا دارد).
امام باقر(ع ) فرمود: حضرت ابراهيم (ع ) مردى غيور بود، وقتى كه براى كارى از خانه
بيرون مى رفت ، براى حفظ ناموسش ، در خانه را مى بست ، و كليد آن را با خود مى برد،
روزى به خانه برمى گشت ، ديد مردى خوش سيما با لباس پاكيزه و سفيد، در خانه او
ايستاده است ، چشمه غيرتش به جوش آمد و به او گفت : اى بنده خدا چه كسى به تو
اجازه داده است به خانه من بيائى ؟
شخصى از روى غرور به نابينائى گفت : مشهور است كه خداوند هر نعمتى را كه از روى
حكمت از بنده اى مى گيرد، در عوض نعمت ديگر مى دهد چنانكه شاعر گويد:
روزى عقيل برادر حضرت على (ع ) به مجلس معاويه وارد شد، ديد عمروعاص ناپاك در
كنار معاويه نشسته است ، معاويه آهسته به عمروعاص گفت : اكنون
عقيل را مسخره مى كنم ، و تو را مى خندانم . وقتى كه
عقيل وارد شد سلام كرد، معاويه گفت : (خوش آمدى اى كسى كه عمويت ابولهب است ).
يكى از مسلمانان در آستانه مرگ ، بسيار جزع و بى تابى مى كرد، هنگامى كه علت را از
او پرسيدند، گفت : بياد اين آيه (7 - زمر) افتادم كه خداوند مى فرمايد: وبد الهم من
الله مالم يكونوا يحتسبون : (در روز قيامت از سوى خدا براى آنها امورى آشكار
شود كه گمان نمى كردند).
(زنّيره ). (بر وزن هنديه ) از اهل روم بود، در آغاز اسلام ، به اسلام گرويد، به
همين خاطر مشركان ، بخصوص ابوجهل ، او را شكنجه و آزار مى داد، تا از اسلام بر
گردد، ولى او با كمال استقامت راه خود را ادامه داد، حتمى چنان به چشمش ضربه زدند كه
آسيب سختى ديد، گفتند دو بت (لات و عزى )، چشم هاى او را چنين كرد، ولى بعد از
مدتى خداوند به او شفا داد.
عبدالله پسر جعفر طيار، برادرزاده على (ع )، شوهر حضرت زينت (ع ) بود، بر اثر
پيرى و يا بيمارى سختى كه در صورت داشت ، و$ نتوانست در تهضت عظيم امام حسين (ع )
در كربلا شركت كند، ولى دو نوجوانش محمد و عون را فرستاد و به آنها سفارش كرد،
تار آخرين توان از حريم امام حسين (ع ) دفاع كنند.
شخصى از جائى عبور مى كرد، ديد پسرى ، پدر خود را كتك مى زند، به او اعتراض
كرد، پسر در پاسخ گفت : مگر نه اين است كه فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد، از
جمله اينكه نام نيك برايش انتخاب كند و او را تربيت نمايد، و به او قرآن بياموزد
(101).
شخصى به نام (ربعى بن عبدالله ) به حضور امام صادق (ع ) رفت و پرسيد: من نام
فرزندانم را از نام شما و پدران شما اقتباس كرده و نامگذارى مى كنم ، آيا از اين كار،
سودى مى برم ؟
|